شده یک متنی بگذارید توی فیسبوک یا هر جای دیگه، یا اینکه با متنی برخورد کنید که موضوعش به نحوی مربوط میشه به لذت بردن از زندگی؟ فرض رو بر این میگذارم که شده. حالا این لذت بردنیهای «زندگانی»، از اون مدل هاش نیستن که «بشه رفت کوه و دشت و بیابون و از هوا و صدا و همه چیز مجانی لذت برد» استثنائا براش خرج هم شده.
مثلا: عکسی از یک بشقاب غذای خوشگل در یک رستوران. که درجه ش از بوف و پدرخوب کمی بالاتره. یا یک مسافرت خارج از کشور. یا هدیههایی که در جریان یک مراسم اعم از تولد و عروسی و فارغ التحصیلی گرفته شده. امیدوارم تا اینجا همه چیز واضح بوده باشه. یک عکس این چنینی در فضای مجازی آپلود میشه. دوستان و آشنایان و اعضای «فرند» که لزوما نه دوستن و نه آشنا، میان و زیر عکس کامنت «یا همان نظر» میگذارن:
-یک دسته آدم هایین که خوشحالی و حس خوبشون رو منتقل میکنن: «به به! چه عالی! چه هوس انگیز! چه زیبا! معرکه ست! خودت چه خوشگل افتادی!» یا از همین دست جملههای این چنینی.
-یک دسته دیگه میان و یک جورایی انتقاد میکنن: «سری پیش که رفتیم رستورانشون، خیلی بهتر بود/ واقعا کشور مزخرفیه! / کاش سرتو یک کمی میگرفتی بالاتر! /» و باز هم انتقادهای این چنینی لطیف که خیلی هاش از سر دوستیه.
- دستههای دیگهای هم هستن که خیلی مهم نیستن. فقط یک چیزی میگن من باب اینکه: «دیدمت!»
- دسته آخری که تمام این حرفها رو زدم تا بهشون برسم، یک اسم غم انگیز دارن. «عقدهایها!» اینا وقتی میبینن جایی بساط شادیهای مادی-معنوی (!) پَهنه، میان و با چکمه هاشون میرن وسط سفره رنگ و وارنگ!
اونم با چه جملههایی: «شما که همش توی رستورانین! / خدا بده شانس! ما فقیر فقرا که از این شانسها نداریم! / شما خیلی میرین سفر! نه؟ / ببین تو رو خدا یکی محتاج نون شبشه اونوقت شما... / مردم پول ندارن نون بخرن، شما میرین پولتونو میریزین توی جیبِ.... / این عکسو گذاشتی که چی بشه؟ که مثلا خیلی پولدارین؟!» نمیفهممشون. این همه حقارت نفس و عقده رو نمیتونم هضمش کنم. این همه لِه بودن و لجن کلام رو نمیفهمم.
خب! میخوای کوفت اون آدم بشه هر چیزی که هست؟ حالا چه غذا، چه سفر، چه مناسبتهای دورِ همی؟ فکر کن که شد. تو چه میکنی با این زندگی که توش حسادت موج میزنه؟ این حرفها، خیلی وقتا میاد توی ذهنم. چه در مورد خودم، و چه در مورد صفحات اینترنتی که توش میگردم. مثلا یک سری بزنید به صفحه عروس زیبا، کلونی آدمهای این چنینی رو میبینید.
چند وقت پیش هم، خودم مبتلا به این قضیه شدم. اینقدر که الان برام آپلود کردن خیلی از عکسها، واقعا سخت شده. چون میشینم و حساب کتاب میکنم که با دیدن عکس یک پیتزا، ممکنه روحیه چند تا این این «فرندها» یا «نافرندها» جریحه دار بشه!
ذهن شلوغ من