البته خیلی آسان است که اینجور زنها را در محدودهی خاصی طبقهبندی کرد. دلایل روسپیگری آنها غالباً بچهگانه است: تنبلی، پول درآوردن آسان، میل به زندگی متنوع و پرسروصدا. ولی ماری لوئیز تنبل نبود. مرتب بافتنی میبافت یا برای دوستانش لباس میدوخت، از سروصدا خوشش نمیآمد. هنگام پذیرائی از مشتریها، اگر یکی از آنها شوخی بیجایی میکرد سریع از کوره درمیرفت و ناسزاهایې بر زبان میراند. ولی در شهر مثل یک شاگرد ممتاز مدارس مذهبی خصوصی صحبت میکرد. تضاد و تناقض شخصیت ماری لوئیز غیرقابلتصور بود، تمام هنگ او را میشناختند.
همه میگفتند: «ماری لوئیز یک زن فوقالعاده است!» همیشه یک نفر پیدا میشد و این جمله را تصحیح میکرد. «ببخشید ماری لوئیز یک هنرمند ست!» و همه ما این حرف را تائید میکردیم. مشتری دائمی ماری لوئیز یکی از رفقای من بود. بنام «منارد». یک روز او را به خاطر رفتاری که شب گذشته در مقابل سایر درجهدارها با ماری لوئیز کرده بود، سرزنش کردم. منارد که از حرف من به تعجب درآمده بود، گفت: «اون یک فاحشه است. این شغلشه!» من در جوابش گفتم: بله میشود با یک فاحشه بعضی تمایلات را ارضا کرد ولی احتیاجی به تحقیر کردن او نیست! منارد گفت: «ولی او احساس تحقیر نمیکند. چون تحقیرشدن جزئی از شغل اوست!»
در سربازخانه افسران مافوق مرتباً ما را تحقیر میکنند. در فاحشهخانهها ما انتقام این تحقیر شدنها را میگیریم. ما هم دیگران را تحقیر میکنیم. حرفهای منارد زیاد هم غیرمنطقی نبود باز اضافه کرد: «در دنیا دو نوع زن وجود دارد زنهای نجیب، زنهای فاحشه! با اولیها ازدواج میکنی، برایت بچه میآورند. آنها بهترین دوست و درواقع شریک زندگیات هستند و قلمرو آنها خانواده است، اما قلمرو زنهای دسته دوم لذت جسم است. آنها این موضوع را میشناسند. تمام عمرشان را صرف مطالعهی آن میکنند.»
در طول جنگ شک من نسبت به گفتههای منارد بیشتر شد. فهمیدم که کشاورزان بهظاهر خشن، قلبی پر از مهربانی دارند، آلمانها همیشه دشمن نیستند... جنگ که تمام شد بعد از سالها یک روزی به همان شهر بازگشتم. یکشنبه بود و درست در وقت دعا به داخل شهر رسیدم و به کلیسا رفتم. چند ردیف جلوتر چهرهای آشنا به چشمم خورد. مردی که درست مثل دوران سربازی کلاه ملونش را زیر بغلش گذاشته بود. شک نداشتم آن مرد منارد بود. هنگام جمعآوری اعانه همراه زنی که در کنارش نشسته بود سکهای در زنبیل انداختند. چنین تقارنی فقط نزد زنوشوهرها وجود دارد. خدایا این چه کسی میتوانست باشد؟
ماری لوئیز بود، کمی چاق شده بود اما از همیشه زیباتر به نظر میآمد. رفتم خانهشان. ناهار عالی بود. منارد مرتباً از دستپخت همسرش تعریف میکرد. خانه به شکل باشکوهی مبله شده بود. درختان باغ و خیابانهایش حکایت از سلیقه و توجه فراوان میکرد. همهی چیز نشانه یک خوشبختی عمیق و آرام بود. بعد از صرف قهوه، ماری لوئیزعمداً ما را تنها گذاشت. حدس میزد که حرفهای خصوصی و داریم. مدتی بین ما سکوت برقرار شد. بالاخره منارد بحرف آمد: «ماری لوئیز یک زن حسابگر است، مغازه آهنفروشی پدرم را طوری اداره کرد که صاحب ثروت فراوانی شدم»
خنده از روی لبانم محو شد. وضع مضحکی بود، منارد گفت: «بحثی که راجع به انواع زنها داشتم یادت میآید؟» همچنان که با منارد شراب میخوردیم حرف میزد و سؤال میپرسید: «اوقاتی را که با ماری لوئیز قبل از جنگ میگذراندیم یادت میآید؟» «یادت میآید درباره او چه میگفتم؟» میگفتم: «یک هنرمند است!» از صمیمیتی که آن مشروب خوب میانمان ایجاد کرده بود لذت میبردیم. منارد ناگهان با چهرهای که از خوشبختی میدرخشید به من نگاه کرد و گفت: «خوب الآن چی میگی؟» و درحالیکه ضربهای به شکمم میزد، ادامه داد: «ماری لوئیز عوض نشده، منظورم این است که او هنوزم یک هنرمند است. با این تفاوت که من تنها مشتریاش هستم.»
ذهن شلوغ من