
درست جلوی مغازهی ساعتفروشی احمد بودیم. شادی نگاهی انداخت به سردر مغازه و ساعتهای توی ویترین و من در مغازه را برای او باز کردم و خودم را کشیدم کنار که هر چه زودتر برود تو... احمد گفت: شادی خانم، ولی به هر حال این مغازه مغازهی ساعتفروشییه و پر از انواع و اقسام ساعته. تو هر ساعتی که مییپسندی انتخاب کن.
شادی یکی از ساعتهایی را که زیر شیشهی پیشخوان بود نشان داد و گفت: این چنده؟ احمد ساعت را از زیر شیشه کشید بیرون و داد دست شادی. ساعت مچی مردانهای با صفحهی گرد و سفید، بدون هیچ خط و نشانه و عددی، فقط با دو تا عقربهی کوتاه و بلند. گفت: قابلی نداره.
شادی گفت: نه بدون شوخی. خریدارم. من گفتم: شادی خانم، احمد شوخی سرش نمیشه، تعارف هم نمیکنه. هر حرفی که میزنه، جدیه،. ساعتو به تو هدیه داد. تو یه ساعت لازم داشتی. شادی گفت: خیلی ممنون. و ساعت را به مچ دست چپش بست. گفت: من از سادگی این ساعت خوشم مییاد و این که هیچ اضافه نداره.
احمد گفت: ساعت از این سادهتر هم داریم. ساعت دیگری از زیر شیشه بیرون نکشید. ساعت مچی مردانهای بود با صفحهی گرد سفید و بدون هیچ خط و نشانهای و فقط با یک عقربه. شادی گفت: نه. همین خوبه. خیلی ممنون. احمد گفت: از این هم سادهتر هم داریم. ساعتی را که به مچ دست چپش بسته بود. نشان داد...
ذهن شلوغ من