یک آبادی بود جلوی راه سیل. مردم در مسیر سیل نی کاشتند. گفتند نی مسیر آب را میشکاند و از آب مینوشد و از سیل در امانمان میگذارد. یک بابایی نی نواز بود. از آنجا گذشت. یک نی شکاند و نواخت. مردم گردش جمع شدند گفتند نفست گرم چه خوب مینوازی. چنان مینواخت که نی آتش میگرفت. فرداش یک نی دیگر از نیستان میشکاند و نی مینواخت و مردم به آواز نی نواز دل باخته بودند. هر شب تا سالها نی زن نی مینواخت و از نیستان نی میشکاند. نیستان از نی تهی شد و مردم از سیل غافل شدند.. سیل آمد و شهر و مردم شهر را برد.
ذهن شلوغ من