متن حاضر نوشتهی سید مهدی موسوی (شاعر) است درباره مافیای ادبی وبلاگستان که همچون اختاپوس به جان فرهنگ این خاک افتاده است. بی هیچ حرف اضافهای برویم بخوانیم.
هیچ وقت از ایران خارج نشدهام. اما دلم میخواهد بدانم همه جای دنیا اینقدر فضای ادبیات حال به هم زن و مسموم است یا فقط در این گربهٔ دوست داشتنی اوضاع اینقدر گند است؟! هر کس رفته حتما مرا در جریان بگذارد.
یکی از معضلات مهم ادبیات، باندبازی و نوچه پروری است. هر کسی که شعرش از مرحلهٔ آغازین رد میشود فوری با چهار تا از دوستانش دور هم جمع میشوند و باندی راه میاندازند. در جلسات و وبلاگها و فیس بوک و گودر و... از شعر هم تعریف میکنند و نان به هم قرض میدهند. با حقیقت هیچ کاری ندارند و هر حرف مخالفی را محکوم میکنند. بعد از مدتی هم کپی برابر اصل هم میشوند. در یک کلام خلاصه کنم مثل چاله میدانیهای دههٔ چهل.
سیزده سال تمام سعی کردم در کارگاههایم ایجاد دموکراسی کنم. آدمها مثل خودشان فکر کنند. در قالبی که دوست دارند شعر بگویند. فیلمهایی را ببینند که خودشان میپسندند. کتابهایی را بخوانند که لذت میبرند. حتی به کسی رای بدهند که با اصول فکریشان هماهنگ است. من نمیخواستم ماهی به کسی بدهم. همیشه سعی کردم ماهی گرفتن را به انسانها بیاموزم. قرار بود علیه سنت یکسان سازی مدرن به پا خیزیم و در حضور جمع، هویت فردی افراد را حفظ کنیم.
در دعواهای وبلاگی و فیس بوکی و هر جا که مظلوم بودم از طرفداران و دوستانم خواستم در قضیه مداخله نکنند و از به حاشیه رفتن ِ ادبیات جلوگیری کنند. همیشه گمنامترین آدمها را از دورترین شهرستانها و روستاها پیدا کردم و معرفی کردم. حتی از کسی نخواستم کتابم را در جایی معرفی کند یا حتی وقتی پارسال به اسفل السافلین رفته بودم از کسی کمک نخواستم. همیشه شعارم این بود که «ابوذر تنها به دنیا میآید، تنها زندگی میکند و تنها خواهد مرد...» مثل مهدی موسوی.
اما در این سالها هر کسی سعی کرد با شاگردپروری و رفیق بازی و متصل شدن به بالاییها و هر کار دیگر برای خودش در ادبیات دکانی باز کند. ما هم که جز چند تا جوان شهرستانی که از خودمان گمنامتر و گوشه گیرتر بودند هیچ کس را نداشتیم کز کردیم کنج خانهمان تا دوستان برای شعرهای در ِ پیت هم هورا بکشند و کتاب چاپ کنند و کپیهای دسته چندم از شعرهایم را به خورد مخاطب بدهند. نه کسی توی روزنامهای مقالهای برایمان چاپ کرد و نه کاری مرتبط با هنر و ادبیات پیدا کردیم.
اگر هم کسی جرات نمیکند رو در رویمان زیرآبمان را بزند به خاطر همان چند هزار نفر بچهٔ شهرستانی و روستایی بیادعاست که تنها انگیزهٔ مهدی موسوی برای کار کردن و جلو رفتن بودهاند. اما کافی ست که یک نفر در وبلاگی به ما فحش بدهد یا چهار روز از اوج به پایین بیفتم یا چند ماه بروم سفر یا یک سال در فیس بوک نباشم تا کفتارها همدیگر را پیدا کنند و دور هم جمع شوند.
برای هم کامنت عمومی و خصوصی بگذارند و با هم تلفن و چت کنند و فکر کنند انشالله مهدی موسوی هم نمیفهمد. دوستان گلم! مهدی موسوی اینهمه که فهمید چه کار کرد؟ با خیلیهایتان که بدترین معاملهها را با او کردید جز خوبی و مهربانی و بخشش و حداکثر قطع رابطه چه کار کرد؟
من جز چند تا رفیق کتابخوان که تازه در خیلی از مسائل با من اختلاف سلیقه دارند و اینقدر از حاشیه بیزارند که در زندگیشان یک کامنت در دفاع از من نگذاشتهاند!! در دنیا چه دارم؟ نه مثل شماها رفیق باز و چت کنم نه اجازهٔ فعالیت در فیس بوک را دارم نه شب شعری دارم نه در روزنامهای مینویسم... تنهایم و تنها خواهم ماند!
تازه همان چند نفری هم که دوستم دارند و کارهایم را دنبال میکنند چند ماه که مثل پارسال بلایی سرم میآید حتی فراموش میکنند که مهدی موسوی وجود خارجی داشته است و ترجیح میدهند نوچهٔ شاعران نوچه پرور شوند و عضو باند آدمهای باندباز! از تنهایی و دیوانگی مهدی موسوی چیزی به آدم نمیماسد.
اما کفتارهای عزیز! که خبر فعالیتهای عمومی و خصوصی خودتان و نوچهها و رفقا و باند و شاگردهایتان و... به من میرسد و گوشهایم را میگیرم که نشنوم. یادتان باشد که من ادبیات را دارم. من این کتابها و فیلمها را دارم. من دوستانی دارم که از خودم تنهاترند اما در همهٔ ایران تنهایی مشترکشان را عاشقانه میبوسم.
من خودم طرفدار و دوستی ندارم اما شعرهایم دوستان و طرفدارانی دارند که از جنس آب و نور و ادبیاتند نه لمپن بازیها و حاشیه سازیهای شما و نوچههایتان. من مثل کرگدنی تنها به راهم ادامه میدهم و مطمئنا روزی میرسد که من هنوز شعر میگویم و این جنگل جایی برای کفتارها و لاشخورها ندارد.
زیرنویس:
:: مافیای وبلاگستان با ادبیات خوابگردی گردباد
:: مافیای ادبی وبلاگستان آنها با در اختیار گرفتن صفحههای ادبیات و فرهنگ مطبوعات پایتخت به موج سازی برای کتابهای خاص که از ناشر آن مستقیمن پول دریافت کردهاند مباردت میورزند، به نحوی که دبیر بخش ادبیات و فرهنگ فیلان روزنامه معروف که عضو ارشد مافیای ادبی وبلاگستان است پشت دفتر کارش بنگاه مخوف اقتصادی و ادبی دایره کرده و خدمات سیاسی را در پس پردهی ادبیات به خلق الله تقدیم میکند. آیا این سیاست نیست که پول بگیری و کتاب تبلیغ کنی؟
ذهن شلوغ من