اشتهابرانگیزترین بخش حرفهی روزنامهنگاری زندگیکردن در دنیای «روی جلد» هاست. روی جلدهای زرد و مبتدیانه و شلوغ، روی جلدهای فکرشُده و خاص و مبتکر، روی جلدهای ساده و خلوط، روی جلدهای عکسمحور و گرافیکی و فانتزی و سوررئالیستی، و بعد، چیدمانِ فونتها، رنگآمیزی قاب، پسزمینه و دورنمای کلی، تعادلِ بصری، ایدههای شیطنتآمیزِ زبانِ تصویری و جزئیاتِ دیگر.

روی جلدها یکی از مهمترین بخشهای کارِ مطبوعاتیاند؛ چون نقشِ ویترینِ محتوایشان را بازی میکنند و هر قدر این ویترین دلچسبتر چیده شده باشد، بازخوردِ اجتماعیِ غلیظتری خواهد داشت و به تداوُمِ تصویرِ ذهنی مخاطب از ماهیتِ یک مجلّه کمک میکند.
مخاطب به مرور، اسمِ آن مجلّه را، با همان لوگو و تزئینات، در مجموعهای میشناسد که از یک فکرِ واحد پیروی میکند و مسیر مشخصی دارد و میشود از میانِ دهها مجلّه روی یک دکّه، تشخیصاش داد. یک طراحی خوب، لزوماً پیچیده و پُر دستانداز و سختفهم نیست. شما حتی میتوانید از روی جلدهای مجلههای عامهپسندِ روزِ جهان، که غالباً پُشتشان به حضورِ یک طراح کاربلد گرم است.
ایدههای شگفتانگیزی بگیرید که جای دیگر، در فُرمت و متناسب با محتوایی دیگر، به کارتان بیاید. مُمکن است این ایدههای سرگردان، جایی –حتا- در یکی از روی جلدهای مجلّههای «vanity fair»، «vogue»، مجلّههای مربوط به مُد و لباس و آرایش یا حتی مجلّههای ورزشی پنهان شُده باشد.
و اتفاقن خیلیوقتها هم هست؛ جنسِ انرژی و آرامش و سکون و حرکتی که در طراحی روی جلدِ این مجلّههای عموماً popular به کار میرود با آنچه در مجلّاتِ –به اصطلاح- «هُنری» دیدهایم زمین تا آسمان فرق میکند و جوامع جهانِ امروز، در اکثرِ موارد، تلفیقی از این دو را میطلبند. یعنی وجودِ نوع نگاهی هُنرمندانه و ظریف و نکتهسنج، در قالبی آمیخته به انسجامِ «دیداری» مجلاتِ مُعتبر و پر فروشِ جهان.
همزمان واضح و قابل تعمُق، زیبا و بیادعا، خاص و فهمیدنی. مرور شیوهی کارِ طراحانِ دنیا با «سوژه» و «تیتر» (و ارتباطِ تنگاتنگِ این طراحان با سردبیرها) خود به نوعی تمرین میماند. تمرینِ چهگونه دیدنِ جهان، از بُعدی دیگر، با زاویهی دیگر، در شرایطی که پس زدنِ ایدههای نو، به زوال (و جایگزین شُدن بیدرنگِ نُسخههای مَجازی) میانجامد.

برای مثال، به روی جلدهای «شخصیتِ سالِ» مجلّهی «Time» نگاه کنید که سالهاست شیوهی –کم و بیش- یکسانی پیش گرفته. پُرترهی دُرُشتی از سوژه بر وسطِ صفحه مینشاند، لوگوی قرمزرنگِ Time پُشت (یا بالای) سرِ سوژه قرار میگیرد و ناماش با فونتی بسیار ساده گوشهی جلد درج میشود. این سادگی و سهولت و آرامش، از جامعهی مُدرن و سرریز از شیکترین طراحیهای روز بازخوردِ مُثبت گرفته و به همین دلیل هم مُدّتهاست بدونِ تغییرِ چشمگیر ادامه دارد
(زیرا تمامِ رفتارهای یک مجموعهی فرهنگی/ادبی یا هر مجموعهی دیگری که با جامعه مرتبط است، دستکم در غرب، به واکنشِ مخاطب بستگی دارد و اگر مُدیرانِ مجلّهای احساس کنند عُنصری زائد است و دوراناش گذشته و خواننده تمایلی به آن ندارد، بدونِ وقتکُشی عُنصرِ دیگری جایگزیناش میکنند.)
کار با «سادگی» در این شُمارههای «شخصیتِ سال» به جایی رسید که –محض نمونه- مسئولانِ Time در یک شماره کمترین ویرایشی بر کک و مکهای بیشُمارِ صورتِ «مارک زاکبرگ» نکردند و عکس او را، همانطور که برداشت شُده بود، روی جلد چسباندند.
مجلهی مُعتبرِ «کایه دو سینما» از همین سادگی در مُدلی دیگر استفاده کرده و همینطور «rolling stones» که روی جلدهایش از شُهرتِ بیشتری برخوردار است و خوانندگان مجلّه، مثلاً در صفحهی فیسبوکِ آن، بحثهای مُفصلی دربارهی جزئیاتاش با هم میکنند و از انتخابِ سوژه تا دُرُشتی فونتها، همهچیز را زیر ذرّهبین میبرند در بسیاری از شُمارههایش به همین سیستمِ سادهگرایی رو آورده.

طراحیهای جذابِ «GQ» یکی دیگر از محصولاتِ دیدنیست که با تعددِ تیتر کارهای جالبتوجّهی کرده. نشریهی «The New Yorker» هم روی جلدهای شاهکاری دارد که با هوشمندی فوقالعادهای بسته شدهاند و همچنین کاورهای زیبای «national geographic» که دقیقاً مثلِ شبکه و سایتاش با وسواس اداره میشود از این دقت و اهمیتدادن به ویترین بیبهره نماندهاند.
روی جلدها، دنیای وسیعی دارند. حتی وسیعتر از تعدادِ نشریههایی که هر ماه و هر ۱۵ روز و هر هفته بر پیشخوانها چیده میشوند و در فروشگاهها عابران را به تماشا دعوت میکنند. دنیایی سرشار از کلمات و رنگها و عکسها. سرشار از ایدهها.
ذهن شلوغ من