یکی از بزرگترین لذتهای این روزهای بارسلونازده حذف تو نیوکمپ جلو یه تیمه ۱۰ نفره که اسمش چل سی است، یک تیم باید خیلی ضایعه باشد که پلاتینی باز هم برایت پنالتی بگیرد ولی باز نتوانی گل بزنی، به اینا اضافه کنید که از تورس گل خوردن، تازه به بارسا رسیدهها گوش فلک را کر کرده بودند که جهنم نیوکمپ و اینا، به فاصله یک هفته رئال تو این جهنم! جشن قهرمانی گرفت چلسی جشن صعود به فینال.
فقط بدیش اینه که تماشاچیهای بارسا که تا هفته پیش بیشمار بودن الان با جریان باد تو تیمهای دیگه پخش شدند. آدم لب رودخونه با چنگال آب بخورد ولی به جای گل زدن به تیر دروازه نکوبد. اولین تکست روی موبایل فرانک لمپارد از طرف خوزه بود: See you in Munich. چلسی ثابت کرد میشود دفاعی بازی کرد ولی بدون اینکه مثل عربها بازی کرد.
فوتبال فقط گل زدن نیست، همان طور که فقط دفاع کردن هم نیست، تیمی برنده میشود که هم گل بزند و هم گل نخورد، همین چند وقت پیش بود بارسا با ویکتوریا بازی داشت، ولی من ندیدم هیچ کدام از تماشاچیهای بارسا حتا یک خط درباره این بازی بنویسند، روحشان هم از این بازی خبر نداشت. اصلن اینها بارسا را دنبال نمیکنند، فقط سر هر الداربی و بازیها چمپیونز لیگ پیداشان میشود ژست طرفدار بارسا میگیرند و ... اینها همانهایی هستند که از کتاب فقط جلدش را میخوانند و از روزنامه فقط تیترش را.
یک مشت روشنفکر که ساعتها برای برهنگی گلشیفته فراهانی دلیل میآورند، تماشای فیلم خصوصی زهره امیرابراهیمی را نشانه اصل اول اوپن دِ مایند میدانند، شبنم طلوعی را هم هنرمند میدانند چون بهایی است. همینهایی را میگویم که جدایی نادر از سیمین را زورکی میخواهند بهترین فیلم تاریخ سینما بکنند. خیلی خندهدار است، کسانی که نمیتوانند اسم یازده بازیکن دیشب بارسا را بگویند، نمیتوانند اسم کاپیتان هشت سال پیش آب و اناریها را بگویند ژست تیفوسیهای فوتبال را میگیرند. دیمتئو از زمان بازی کردنش در چلسی هم محبوبتر شده، روبرتو توانست کاری را بکند که گاس هیدینگ از آن بازماند

در یک هواخوریِ خوفناک
وقتی برف باریدن گرفت
همه به جز ما به رگبار بسته شدند
از دو تکه ضامنِ برّاق، خون میجوشید
وقتی ماندگان آوازی سرد خواندند
که بطریهای گرم، کنارِ آوازهای سرد، خنک شد
دیگر راهی تا آن یک تکه ابرِ سرخ
که میانِ اشعهی تا مرگ مانده از خورشید
نمانده بود
صدای شکلی از موسیقی میآمد
که یک اِیوان کوچک داشت
و سودایی، گرگی را به آواز، وا داشته بود
بچه گرگهای ساحلِ کوه، پدرانِ خود را گُم کرده بودند
و با حسرت گوش میدادند
از شما چه پنهان
یک شاخهی انگور هم میتوانست جامهای ما را پُر کند
دسته جمعی از کوه بالا رفتیم
دست به دستِ هم تصنیفهای رکیک خواندیم
مسعود کیمیایی
زیرنویس:
:: مرگ بر ضد فوتبال گردباد
:: برای تو که یاغی هستی گردباد
ذهن شلوغ من